آشنایی کامل با مهندس خسرو سلجوقی کارافرین برتر کشور
آشنایی کامل با مهندس خسرو سلجوقی کارافرین برتر کشور
آشنایی کامل با مهندس خسرو سلجوقی کارافرین برتر کشور
سوابق تحصیلی: لیسانس ریاضی محض از دانشگاه تربیت معلم و مهندسی صنایع (نیمه تمام)دانشگاه تربیت مدرس
 سوابق مدیریتی: عضو هیات عامل سازمان فناوری اطلاعات ایران، معاون فنی شورای عالی اطلاع رسانی، مدیرکل دفتر توسعه کارآفرینی وزارت تعاون، کار ورفاه اجتماعی، مدیرعامل ناواکو، مشاور پژوهشی سازمان برنامه و بودجه و مشاور فناوری شرکت خدمات انفورماتیک ایران
متولد تهران در اول فروردین ۱۳۳۸ است. تاریخ تولدش هم واقعی است نه از این شناسنامه‌سازی‌ها. در خیابان امام خمینی یا همان سپه سابق به دنیا آمده است. جالب است خانه هنوز هم سر پاست و وقتی می‌پرسیم چرا کودکی‌اش را در همان خانه نگذرانده، می‌گوید:«سه دنگ خانه به نام پدرم بود که بعدها وقتی من به دنیا آمدم به ازای یک شیشه مربای گل محمدی داد به عموی مادرم. شریک بودند و بین‌شان اختلاف‌ پیش ‌آمد. پدرم اهل درگیری نبود با وجود اینکه خودش خانه را ساخته بود. خانه ارزان نبود، مربای گل محمدی گران بود!»
 خسرو فرزند اول یک خانواده کاملاً معمولی شهری است که پدرش با سخت‌کوشی پایه‌های آن را گذاشته. در خلال سالیانی که بچه‌‌ها، سه برادر و یک خواهر دیگر، بزرگ می‌شوند و درس می‌خوانند خود پدر هم از یک کارگر ساده در جوانی‌اش به اوستا بنایی می‌رسد و بعدها در همان بازار ساختن و فروختن می‌ماند. اصلیتش به گردنه آوج روستای ورق بازمی‌گردد و در تهران که پله به پله کار را یاد می‌گیرد ماندگار می‌شود و صاحب ملک. 
 وقتی پدرش خانه را وا می‌گذارد، می‌روند در یکی از جنوب غربی‌ترین محله‌‌‌های آن روز تهران یعنی خیابان مرتضوی ساکن می‌شوند و سپس به خیابان آزادی محله دکتر هوشیار در غرب تهران آن روز می‌روند:«پدر خودش این یکی خانه را هم ساخته بود و سال ۴۸ قیمتش را گذاشت ۳۴ هزار تومان. برایش مشتری پیدا نشد، به همین دلیل خودمان رفتیم آنجا نشستیم. هنوز هم پدرم در همان خانه ساکن است.»
    خسرو سلجوقی وقتی اولین بار به خانه سلجوقی‌ها سر بزنید می‌فهمید او همیشه سعی کرده متفاوت کار و ساده زندگی کند . 
 
خانواده
 
پدرم پول توجیبی نمی‌داد، فقط مادرم هفته‌ای دو ریال به ما می‌داد که آن هم بابت کار خانه بود. من همان دو ریالم را پس‌انداز می‌کردم و خودم هم اگر کاری بود انجام می‌دادم. حتی همان دو ریال را هم گاهی مادرم حساب و کتاب می‌کرد و کم می‌آوردیم و پس می‌دادم. از این قلک‌های فلزی بانک صادرات داشتم و همه را پس‌انداز می‌کردم. مادرم وسواس داشت محله روی ما تاثیر بد بگذارد و مطلقاً اجازه نمی‌داد تا بچه‌ هستیم توی کوچه بازی کنیم این شد که ما برادرها فقط در پشت‌بام بازی می‌کردیم. مثلاً برادرم یک بار از پشت‌بام افتاد توی کوچه، یک بار توی بالکن. دفعه آخر افتاد روی سر آسفالت‌کار پدرم که با موتور از کوچه رد می‌شد؛ اول فکر کرد کسی چیزی انداخته روی سرش بعد دید یک بچه است. یک بار لبش کمی شکاف برداشت ولی دفعه دوم خدا رحم کرد و هیچ چیزش نشد. تفریح خاصی نداشتیم و با سنگ زنگ‌ تفریح‌ها فوتبال بازی می‌کردیم. هر سال هم پدرم قول می‌داد اگر معدل‌مان خوب بشود برایمان دوچرخه بخرد که خب نمی‌خرید. بعدها خودم برای پسرم سجاد یکی خریدم که آن‌قدر سوارش نشد تا دزد آن را برد. 
 
هرچند از کودکی سر ساختمان می‌رود و کار پدر را تجربه می‌کند ولی آشکار است که رغبتی به این موضوع نداشته:«اتفاقاً پدرم خیلی دوست داشت ما شغل خودش را ادامه بدهیم. از بچگی هم سر ساختمان می‌رفتیم و هم کارگری می‌کردم. نه اینکه بی‌سواد باشیم بلکه دوست داشت اگر درس هم خواندیم حرفه‌مان در ارتباط با ساختمان باشد ولی من میل چندانی نداشتم. از همان اول فکر می‌کردم اگر هم در این کار موفق شوم باز در نهایت چند ساختمان به ساختمان‌های شهر اضافه شده در حالی که دوست داشتم به جای ثروت‌اندوزی کاری کنم که به ظن خودم تاثیرات اجتماعی داشته باشد.»
    خسرو سلجوقی کارآفرینی، پرورش کرم، مدرسه‌سازی و البته ایمیل زدن فقط بخشی از علایق خسرو سلجوقی هستند. 
چون پسر بزرگ‌تر خانواده است و بقیه کوچک‌ترند به زودی عهده‌دار کارهای خانه و کمک به نگهداری فرزندان هم می‌شود؛ از آشپزی گرفته تا عوض کردن و شست‌وشوی بچه. تاکید می‌کند بسیاری از تابستان‌های بچگی‌اش را حتی پادویی کرده ولی به بطالت نگذرانده. تا چهارم در همان خیابان مرتضوی به دبستان بهرامی می‌رود و پنجم و ششم می‌رود مدرسه کنار دانشگاه شریف. این دو سال که می‌گذرد مدرسه تبدیل به مقر گارد شاهنشاهی می‌شود؛ مدرسه منحل می‌شود تا این روزها شکل و شمایل آن را به عنوان یک مسجد ببینید. 
 درسش بد نیست و ششم را که تمام می‌کند می‌رود به دبیرستان دکتر هوشیار در محله‌ای که آن هم به نام این بنیانگذار علوم تربیتی ایران نامگذاری شده است:«پدر و مادرم هیچ وقت به آن صورت پیگیر درس ما بچه‌‌ها نبودند و اگر علاقه خودمان به آموختن نبود هیچ قدرتی بالای سرمان نبود. اولین ثبت‌نام مرا خاله خدابیامرز انجام داد که پسرش در همان مدرسه درس می‌خواند، کلاس اول که بودم مادرم وسط درس انجام کارهای مختلف را به من می‌سپرد؛ یک روز عصبانی شدم با دستم زدم شیشه را شکستم. دستم برید ولی گذاشتند مشقم را بنویسم. در آن سن الگو یا حامی‌ای برای درس‌ خواندن نداشتیم ولی یک نکته را از خانم معلم اول ابتدایی‌ام خوب به یاد دارم. خودش چادری بود ولی در مدرسه چادرش را درمی‌آورد و درسش که تمام می‌شد همان بیرون چادرش را سر می‌کرد و می‌رفت خانه.»
    کودکی خسرو سلجوقی کودکی‌اش هر چند بسیار ساده است ولی هرگز از آن به تلخی یاد نمی‌کند. 
 
بوفه
 
اینکه من مسئول بوفه دبیرستان دکتر هوشیار بودم در کمال تعجب بعدها بسیار به دید تجاری‌ام کمک کرد. مثلاً برای این کار انگیزه درآمدی داشتم و سعی می‌کردم خرجم را خودم دربیاورم، برای همین تمام کارهای خرید و غیره را خودم انجام می‌دادم. چون نمی‌شد تنهایی هم فروخت چند نفر داشتم که فکر می‌کردم رفیقیم و کمکم می‌کردند و به آنها حقوق می‌دادم. بعد از یک مدت مشخص شد یکی از این بچه‌ها دستش کج است و هر طور حساب و کتاب می‌کردم، صندوق کم می‌آورد. مدتی بعد با کلی تدبیر و نقشه‌ توانستم طرف را پیدا کنم و مانع دزدی کردن شوم. مواد را نسیه می‌خریدیم و بعد از فروش پولش را می‌دادیم. مدرسه هم پرجمعیت بود و فروش خوبی داشت. 
 
در دبیرستانش فضا متفاوت است. می‌شود از حال و هوای آن روز محله حدس زد مدرسه در تضاد با علایق تربیتی مردی که پایه‌گذار اصول آموزشی ایران به شمار می‌آمد، جای آرامی نیست. خود سلجوقی تعریف می‌کند وقتی به دبیرستان پا می‌گذارد بسیاری آن را به سبب چند ماجرای چاقوکشی و حتی قتل به یاد می‌آورند و چهره بیرونی از مدرسه کم و بیش رعب‌آور است:«دست بر قضا همان سالی که من به دبیرستان دکتر هوشیار آمدم آموزش و پرورش منطقه مدیری را فرستاد که به خاطر شلنگی که همیشه در دستش بود و خشونتش، مشهور بود. در کمال تعجب همین سختگیری‌اش طی چند مدت مدرسه را درست کرد و سال دوم یکی از دبیرستان‌های نمونه منطقه شد. خود من هم بچه سربه‌راهی بودم ولی شاگردان دبیرستان‌مان چنان شر بودند که من جزو بچه مثبت‌‌ها محسوب می‌شدم. «لژیون خدمتگزاران بشری» دست من بود و چند سمت دیگر؛ حتی بوفه مدرسه و امور تربیتی.» 
 سال ۱۳۵۶ درست در آستانه انقلاب فارغ‌التحصیل می‌شود. حتی یک بار هم به قول خودش ساواک «تصادفی» دستگیرش می‌کند. با این وجود چند ماه بعد تحت تاثیر چهار عمویش که همه صاحب درجات نظامی هستند، وارد دانشکده افسری می‌شود؛ در خیابان امام خمینی امروز روبه‌روی مجلس سابق. خودش هم قبول دارد این جریان از راه و روش خانوادگی دورش می‌کند:«من خیلی به نظم و انضباط علاقه داشتم ولی پدرم هیچ تمایلی به کار در نظام نداشت. ظاهراً یک بار که در جوانی در مجاورت پادگانی مشغول کار بوده می‌بیند افسری دارد به شدت سربازی را کتک می‌زند و چشمش می‌ترسد. حتی سربازی‌اش را همان زمان با هزار تومان خرید. من برخلاف پدرم از سه سال آخر دبیرستانم بورسیه دانشکده افسری و دبیرستان نظام بودم و فکر می‌کردم با رفتن به دانشکده می‌توانم خود و خانواده‌ام را از لحاظ مالی تامین کنم. شیفته نظم و انضباط هم بودم.»
 به دانشکده افسری که می‌رود حیات سیاسی جدی‌اش شروع می‌شود. برآمده از بدنه جامعه بوی انقلاب به مشام او و هم‌سالانش خورده و در برابر افسران سال‌های بالاتر که اغلب به نظام سرسپردگی دارند، صف‌آرایی می‌کنند. ابتدا با همراهی موسی نامجو که هنوز یکی از شهدای جنگ تحمیلی نیست جمعی مبارزاتی تاسیس می‌کنند و تحت نظر آیت‌الله طالقانی پرده از وابستگی خود به امام (ره) برنمی‌دارند:«انقلاب که نزدیک شد نبرد میان ما و گاردی‌ها بالا گرفت. سال اولی‌ها و دومی‌های دانشکده عاشق امام بودند و سال بالایی‌ها دشمن ما، برای همین شمال دانشکده دست گاردی‌ها بود و جنوب سنگرهای ما قرار داشت.»
    خسرو سلجوقی معتقد است اسلام اعتقادی خانواده‌اش را ورود به دانشکده افسران به اسلام سیاسی تبدیل کرد. 
خودش از نامجو به عنوان استادش یاد می‌کند ولی دوست ندارد خیلی درباره دوستان و هم‌دوره‌ای‌هایش حرف بزند:«خیلی از آن بچه‌ها بعد از انقلاب در عملیات خرمشهر شهید شدند و تعداد انگشت‌شماری باقی ماندند. به نظرم یکی از خیانت‌های بنی‌صدر این بود که همه این جوانان را که تحصیل‌کرده و ذی‌صلاح برای راهبری جنگ بودند، به عنوان سرباز صفر فرستاد خط مقدم تا قتل عام شوند. ولی من پیش از این ماجراها از دانشگاه آمده بودم بیرون.»
 دوره پرالتهاب انقلاب که می‌گذرد خودش احساس می‌کند به دانشگاه افسری تعلق ندارد. با بخشنامه سپهبد محمود ولی قرنی اولین رئیس ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران، خسرو برای همیشه عطای ارتش را به لقایش می‌بخشد و با احتساب یک سال حضورش به جای سربازی بدون اینکه نیازمند پرداخت جریمه برای دوره تحصیلش در ارتش باشد، از دانشگاه بیرون می‌آید:«بعد از استعفای ما یک دفعه دستور آمد که برگردید. کارت پایان خدمت من جزو معدود کارت‌هایی است که مصوبه شورای عالی انقلاب و مهر آن را دارد. گفتیم برمی‌گردیم ولی باید ما را سال سومی حساب کنید. آقای چمران که وزیر بودند ظاهراً موافق نبودند. هر کاری کردیم دسته‌جمعی بتوانیم با خود ایشان حرف بزنیم نشد تا اینکه مجبور شدیم محافظ‌شان را خلع سلاح کنیم و دسته‌جمعی برویم داخل دفترشان. انقلابی بودیم دیگر. ایشان بنده خدا گفت من خودم امشب می‌روم مصوبه را می‌گیرم و انصافاً رفت گرفت.»
 
 
ساواک
 
عصری بود حوالی سال ۵۶ که باران سختی می‌بارید و کنار نرده‌های مدرسه با رفیقم قدم می‌زدیم. جوان هراسانی یک‌دفعه ما را صدا زد و تا به ما رسید یک دسته کاغذ لوله‌شده به ما داد و دوید. خودش تا می‌توانست دوید و دور شد ولی چند نفری که دنبالش بودند بلافاصله به ما رسیدند و تا بفهمیم کاغذها اعلامیه بود و چه در آن نوشته شده، ما را گرفتند و با کتک 
بردند. 
یک روزی ما را در بازداشتگاه نگه داشتند تا مدیر مدرسه زنگ زد و گفت من این بچه‌ها را می‌شناسم و سیاسی نیستند. ول‌مان کردند ولی خاطره این برخورد در ذهنم ماند. 
 
 
دانشکده افسری
 
بدون شک انگیزه‌های اقتصادی و اینکه خانواده ما خانواده متمولی نبود هم در رفتنم به دانشکده افسری و مدرسه نظام تاثیر داشت ولی واقعیت این بود که من عاشق خلبانی بودم و حتی برای آزمون‌هایش هم شرکت کردم ولی در مرحله سوم از شش مرحله تایید به خاطر چشمم رد شدم. 
عمویم که در ارتش درجه بالایی داشت صدایم کرد و گفت من می‌توانم صحبت کنم که تو را در این مرحله قبول کنند ولی بعدش آمریکا که بروی برای آموزش‌های تخصصی خودت مشکل پیدا می‌کنی. دیدم حق با اوست و کوتاه آمدم. خلبانی را رها کردم ولی در دانشکده افسری ماندگار شدم. 
راستش همان هفته اول پشیمان شدم ولی یکی از دوستانم گفت بیا کم نیاوریم ما که بچه‌ننه نیستیم، خودش چند روز بعد مریض شد و رفت ولی من طاقت آوردم و ماندم. او بعدها شد محافظ آقای رفسنجانی. 
 
 
سفارت آمریکا
 
ما در جمعی انقلابی بودیم که با همراهی شهید نامجو در دانشکده افسری تشکیل شده بود ولی تا چند ماموریت اول حکومت نظامی هنوز رژیم دست ما را نخوانده بود و می‌گذاشت برویم ماموریت تا اینکه یک بار ما را طی آن روزها فرستادند سفارت وقت آمریکا. روال این بود که سرباز نگهبان هر کجا که بودید به شما ناهار هم می‌دادند. ما هم که دل خوشی از اینکه نگهبان سفارت آمریکا باشیم، نداشتیم. یک روز بعد ناهار یکی از کارکنان آمریکایی آمد گفت باید دلار بدهید جای غذایی که خورده‌اید، همین را بهانه کردیم که شما آمده‌اید همه چیز کشور ما را گرفته‌اید حالا از ما پول غذایمان را
هم می‌گیرید. 
خلاصه زدیم زیر میز و آنجا را به هم ریختیم. همان شب رادیو بی‌بی‌سی خبر از اعتراض سربازان در سفارت آمریکا داد. به دانشگاه که برگشتیم همه‌مان را خلع سلاح کردند و دیگر به ماموریت نفرستادند ولی دانشگاه از داخل فتح شد نه از بیرون. 
 
سال ۵۸ فرصت پیدا می‌کند با بورسیه ۵۰ هزار تومان برود کالیفرنیا و برق بخواند و مقدماتش برای پذیرش و دریافت جواز کار فراهم می‌شود:«تقریباً پدرم را هم برای رفتن راضی کرده بودم و حتی در کنکور شرکت نکرده بودم. گفتم پدرم هیچ وقت برایش مهم نبود که من درس می‌خوانم ولی چون به سرم افتاده بود بروم خارج، گفت همه خاله‌ها و دایی‌هایت اسم‌شان را کنکور نوشته‌اند تو هم بنویس. من هم اسمم را بدون آنکه خوانده باشم نوشتم و اتفاقاً ریاضی محض دانشگاه تربیت معلم قبول شدم. پدرم گفت همین را برو، لازم نیست بروی خارج.»
 بدون هیچ بورسی در همان دوران تحصیل را شروع می‌کند و همزمان بازپرس دادگاه انقلاب می‌شود:«بیشتر پرونده‌های من اقتصادی بود. مثلاً به ما گفتند فلان مسئول در میدان تره‌بار قدیم تهران گران‌فروشی می‌کند. دو نصف‌‌شب اکیپی رفتیم آنجا و طرف کلی ما را تهدید کرد ولی باز گرفتیمش. فردا با یک تلفن آزاد شد. حس کردم این ضعیف‌کشی است. آمدم بیرون چون چنین کاری به روحیه‌ام نمی‌خورد.»
 
 
سیاست
 
پدر من هیچ وقت سیاسی نبود ولی آدم معتقدی بود و به اسلام انقلابی اعتقاد داشت. مانند هم‌دوره‌ای‌های خودش از هیات‌ها به عنوان زمینه لازم برای شنیدن و تبادل عقایدش استفاده می‌کرد و در آنجا استادان و حتی فرهنگیان هم می‌آمدند و حرف می‌زدند. حتی عموهایم هم شاید در ارتش درجه داشتند ولی هرگز خودشان را وابسته به نظام نمی‌دانستند. بعد از انقلاب نه‌تنها در ارتش باقی ماندند بلکه حتی در جنگ هم فرمانده بودند و به کشورشان خدمت کردند. خود من هیچ وقت پس از مقطع انقلاب خودم را سیاسی ندیدم. هیچ وقت طیفی کار نکردم و هیچ وقت برایم چپ و راست یا اصولگرا و اصلاح‌طلب مطرح نبوده. دوست داشتم تکنوکرات باشم. اگر هم با تیمی کار نکردم بر حسب گرایش سیاسی نبوده؛ سبک مدیریت‌مان به هم نخورده.
    خسرو سلجوقی دوست دارد همیشه خودش را بیشتر کارآفرین ببیند تا مدیر و رئیس 
یکی از آشنایانش که در آموزش و پرورش است اصرار می‌کند مدیر یکی از مدارس بحران‌زده محله نواب شود ولی خود سلجوقی صادقانه می‌گوید:«من اصلاً نمی‌دانستم مدرسه چه هست. دوست داشتم فقط درس بدهم و این رفیق‌مان هم نامردی نکرد ما را فرستاد یک مدرسه‌ای که نه مدیر داشت نه معلم و نه ناظم، که برویم مثلاً ریاضی درس بدهیم. اول مهر که رفتم سر کلاس دیدم در کل مدرسه فقط یک نفر مسئول هست که از هم‌کلاسی‌های من در تربیت معلم بود و دیروز شده بود مدیر. چون کسی نبود کارهای مدرسه را انجام بدهد، تابستان مستخدم مدرسه کار ثبت‌نام را انجام داده بود؛ اخراجی‌های سه منطقه را ثبت‌نام کرده بود.»
 در مدرسه شیخ‌الرئیس خودش است و دوستش سنایی که در ۲۰ سالگی باید مدرسه‌ای با شش کلاس و انبوهی بچه آسیب‌دیده را اداره کنند. تصمیم‌ می‌گیرند تا نیروی کمکی برسد مدرسه را تعطیل نکنند. خودشان چندین درس را از عربی گرفته تا ریاضی تدریس می‌کنند تا کادر تربیتی تکمیل شود:«هر چقدر زور زدیم در انتهای سال اول حتی یک قبولی هم نداشتیم.»
 
 
مدرسه
 
مدرسه‌ای که تحویل ما دادند شرایط عادی نداشت. روز اولی که رفتیم سر کلاس، پسری بود هم‌قد ولی توپرتر از من که از لحاظ سنی با برادر خودم هم‌کلاس بود. از آن موقع رد شده بود و هنوز راهنمایی بود. وسط کلاس از خودش صدایی درآورد که همه خندیدند. ناچار بودم برخورد کنم وگرنه نمی‌شد مدرسه را جمع کرد. با هزار دعا زدم پس کله‌اش از کلاس انداختمش بیرون در را هم کوبیدم. عصر معلوم شد از اشرار چهارراه نواب است و پیام داده که جرات داری از مدرسه بیا بیرون. من هم زنگ زدم بچه‌های کمیته که بیایید پخش بشوید در خیابان‌ها ولی بگذارید من مثلاً تنها بروم بیرون که کم نیاورده باشم. خوشبختانه وقتی عصر تنها رفتم بیرون همه به این نتیجه رسیدند که انگار به یک جایی وصلم و کسی سراغم نیامد. به این ترتیب یواش یواش مدرسه نظم گرفت.
    خسرو سلجوقی شاید محرومیت و شاید تمایلش به نظم باعث علاقه‌اش به سخت‌کوشی و پرکاری باشد. 
سال دوم مدرسه در کل منطقه سوم می‌شود و سیاست سلجوقی و دوستش که ترکیبی است از سختگیری و کارآموزی جواب می‌دهد:«یک تلفن سکه‌ای در دفتر مدیر بود، برداشتم گذاشتمش در راهرو که مثلاً سرویس ویژه داریم. از همان سکه‌ها هم پول تلفن را می‌دادیم هم بقیه خرج‌ها را. در اولین جلسه اولیا و مربیان همه پول‌ها را برگرداندم و گفتم جلسه برای پول جمع کردن نیست. همه تخته‌هایی را که شکسته بود یا با کمک برادرم و بچه‌‌ها تعمیر کردیم یا میز و صندلی شد. از بچه‌ها خواستیم با آت و آشغال‌های انباری کارگاه راه بیندازند و با کمک اولیا برای بچه‌ها پرونده پزشکی تشکیل دادیم. هنوز روحیه انقلابی بود. تنبیه بچه‌‌های قالتاق این بود که موتور هندی ما را باز کنند و ببندند. خیلی‌ها این‌طوری مکانیک شدند.»
 چون درست در دوره شروع دانشگاهش به تعطیلی سه‌سال و نیمه ناشی از انقلاب فرهنگی می‌خورد، تصمیم می‌گیرد در کنار مدرسه کارهای دیگری هم انجام دهد. اولین اقدامش ثبت‌نام در مدرسه عالی شهید مطهری برای یک دوره طلبگی است. در این دوره پای درس استادانی همچون محمدتقی جعفری، یزدی، امامی کاشانی و غیره می‌نشیند. دوره اول در دانشگاه شریف است و بقیه هم در مدرسه مشهور سپه‌سالار. دومین اقدامش کار داوطلبانه در جهاد سازندگی دانشگاه شریف است، محل هم همان مدرسه دوران کودکی‌اش.
 
 
فرترن
 
طی همین دوره دانشجویی در رشته ریاضی دانشگاه تربیت معلم بود که با کارکردهای کامپیوتر در برنامه‌ریزی آشنا شدم. چند واحد زبان فرترن داشتیم که من عاشقش شدم و چون هنوز همه چیز پانچی بود و دانشگاه ما مرکز کامپیوتر نداشت، یک گونی از این کارت‌های پانچ‌شده را با خودم این طرف و آن طرف می‌کشیدم. 
تربیت مدرس حتی استاد کامپیوتر هم نداشت و باید همه واحدهای کامپیوتر را در دانشگاه تهران می‌گذراندیم ولی باز هم پروژه آخرم انتخاب واحد دانشجویی بود که بعدها استادم همان را برای دانشگاه اجرا کرد. در خانه هم یک کومودور ۶۴ خریده بودم که خیلی تازه بود و کلی با آن حال می‌کردم. 
 
در همین دوره فراغت از تحصیل است که با حقوق دو هزار و ۳۲۵ تومان نامزد می‌کند و هشت ماه بعد در طبقه پایین خانه پدری تشکیل خانواده می‌دهد و با گرفتن مدرکش با توجه به تجربیاتش در مدرسه گزینه مناسبی برای مدیریت در آموزش و پرورش منطقه می‌شود. در همان حین خدمتش در آموزش و پرورش تا سال ۶۴ و فارغ‌التحصیلی مسئول آموزش منطقه هم می‌شود:«آقای نوید که مسئول آموزش حین خدمت کل استان تهران بود، درست روزی که من آخرین امتحانم را دادم زنگ زد که بیا امور تربیتی کشور. قبلش از من تعهد گرفته بود هر وقت درسم تمام شد بیایم در خود آموزش و پرورش کار کنم. یک لیست گذاشت جلویم، از کارشناس تئاتر و دینی گرفته تا انگلیسی و غیره که هیچ کدام به روحیه ما نمی‌خورد. گفتم حاجی این کارشناس نظامی که به من داده‌اید بیشتر از همه به روحیه‌ام می‌خورد چون دانشکده افسری درس خوانده‌ام.» 
 با مصطفی رحماندوست و یوسف منصور‌کیا اولین دوره کتاب‌‌های آمادگی دفاعی را می‌نویسند که خاطره مشترک همه دانش‌آموزان دهه ۶۰ است. در امور تربیتی مسابقات هشت‌گانه فرهنگی را برگزار می‌کند و خودش به همراه کاروان‌های علمی و فرهنگی به جبهه رفت و آمد دارد. همین سال‌هاست که با حداد عادل در امور تدوین کتب درسی آشنا می‌شود:«برای آموزش دفاعی سختی‌های زیادی کشیدیم. مثلاً برای هر قطعه عکس آن کتاب‌ها حدود ۵۰۰ قطعه عکس آنالوگ گرفته شد یا برای اینکه پشت صحنه خوبی داشته باشیم همه بچه‌‌ها را می‌بردم پارک لاله که تمام تصاویر هم اصل باشند و هم زیبا. بچه‌‌ها باید هارمونی سنی داشته باشند.»
    خسرو سلجوقی رفتن به جبهه را به عنوان نه سرباز که یک معلم تجربه می‌کند. 
 
طلبگی
 
اسم این دوره‌ها در مدرسه شهید مطهری اندیشه‌شناسی بود و مدرسان بسیار خوبی هم داشتیم. طبیعتاً هدف من این نبود که روحانی بشوم بلکه اعتقاد داشتم مهم‌ترین محور انقلابی که خودم در آن حضور داشتم، مذهب است و دوست داشتم این نگاه مذهبی را بیشتر بشناسم. تمام هم‌دوره‌ای‌های من در همان دوره‌ها تحصیل‌کرده و کارکرده بودند. مشخص بود همه آمده بودیم تا به سوالات‌مان درباره انقلاب جواب داده شود، چون صفرکیلومتر نبودیم. برای خود درس‌ها به کلاس می‌رفتیم و دنبال چیز دیگری نبودیم. 
 
تا سال ۶۷ در آموزش و پرورش می‌ماند و نهایتاً فوق‌لیسانس در دانشگاه تهران با بورس سازمان امور اداری و استخدامی کل کشور قبول می‌شود. علاقه خاصی به آموزش و پرورش دارد ولی وقتی به سازمان امور اداری مراجعه می‌کند آنها با مطالعه پرونده به این نتیجه می‌‌رسند که ترجیح می‌دهند سلجوقی را به خدمت بگیرند:«دوست‌مان در وزارت آموزش و پرورش گفت در مقابل ۲۰ هزار نفر اجازه استخدامی که بدهید، می‌توانید سلجوقی را ببرید. من ناراحت شدم و استعفایم را نوشتم و چون در آن زمان برای مدتی وزیر آموزش و پرورش نداشتیم و وزارتخانه سرپرست داشت، معاون وزیر اشتباه کرد درخواست را فرستاد منطقه. من هم اصرار کردم می‌خواهم بروم، و عاقبت رفتم در سازمان امور اداری و به عنوان رئیس واحد جدید سیستم‌ها و روش‌ها استخدام شدم. به رشته‌ام هم می‌خورد.» 
 طراحی ارائه گواهینانه و گذرنامه به صورت یک‌روزه حاصل کار سلجوقی و همکارانش روی بازتعریف فرآیند کاری دستگاه‌های مختلف است. خودش باور دارد این یک کار نمادین است:«نمی‌شد کل فرآیندهای اداری کشور را یک‌شبه بازنگری کرد، برای همین ما این چند فرآیند را بازتعریف کردیم تا بقیه هم از آن ایده بگیرند. واقعاً هم از این جهت یک‌روزه شدن فرآیندها برای بسیاری سمبولیک بود.» 
 اقدام بعدی‌اش پروژه سنگین بررسی آسیب‌شناسانه طرح‌های عمرانی کشور بود:«نموداری که برای این جریان کشیدیم بیشتر از یک دیوار خانه بود، حتی پس از بهبود هم نصف یک دیوار شد. همزمان با من دکتر مشایخی در دانشگاه شریف نیز روی این جریان با استفاده از سیستم‌های پویا کار کرده بود. هنوز هم بسیاری از قسمت‌های مرکز پژوهش‌های مجلس، نموداری را که من از تصویب و زده شدن کلنگ تا بهره‌برداری یک پروژه عمرانی کشیدم، به کار می‌برند.»
    خسرو سلجوقی معتقد است هدفش از بازنشستگی فرار از کار نبوده، فرار از دولت بوده. 
سال بعد مهندسی صنایع در دانشگاه علم و صنعت هم قبول می‌شود ولی می‌بیند فرصت نمی‌کند به هر دو رشته و کار و خانواده برسد. فوقش که تمام می‌شود با محمود عسگری آزاد که معاون سازمان است به اختلافات جدی برمی‌خورند:«شرط آمدن من به سازمان امور اداری و استخدامی این بود که سال اول فقط درس بخوانم و سال بعد نصف به نصف و در نهایت هم هیچ تعهدی نداشته باشم. طبیعتاً وقتی ما را استخدام کردند زدند زیر همه قول‌هایشان. اول که گفتند هم کار و هم درس. دوره دوساله را کردند سه‌ساله و بعد هم آمدند گفتند باید سه برابر طول دوره تحصیل تعهد استخدام بدهید. یعنی حدود ۹ سال. من به کسانی که شرایط‌شان مثل خودم بود گفتم بیایید اعتراض کنیم ولی کم‌کم همه آمدند و تعهد دادند و من ماندم و حوضم. درسم که تمام شد ول کردم رفتم، به آنها هم گفتم بمانید کار کنید. برگشتم پیش آقای نوید و حسن بنیانیان که احتمالاً به خاطر ریاست حوزه هنری ایشان را می‌شناسید.» 
 معاونت عمرانی وزارت آموزش و پرورش ایستگاه بعدی‌اش در سال ۷۰ است و جالب آنکه عسگری آزاد با رفتن به سازمان برنامه بار دیگر خواستار همکاری با همان مدیر یاغی پیشین می‌شود:«دوست نداشتم بروم پیش تیمی که باور داشتم بیشتر کار سیاسی می‌کند تا برنامه‌ریزی، برای همین تصمیم گرفتم با سمت پایین‌تر و حقوق کمتر در آموزش و پرورش باقی بمانم.» مدیر خدمات ماشینی سازمان نوسازی و توسعه تجهیز مدارس کشور می‌شود و مشاور تحقیقاتی همان سازمان نیز به شمار می‌آید.
 دوره وزارت محمد نجفی است و وزارت آموزش و پرورش به سمت قدرت و نظم پیش می‌رود. برای اختصاص بودجه مدل ریاضی طراحی می‌کنند. استاندارد مدارس را به تصویب موسسه استاندارد می‌رسانند و برای معماری مدارس الگو طراحی می‌کنند. بهره‌وری و سیستم گرمایشی و برق مدارس را باز‌تعریف می‌کنند:«تنها ظرف دو سال با همکاریی‌هایی که تیم ما و آقای بنیانیان در سازمان نوسازی مدارس انجام دادند، مدارسی که اغلب حتی پنج‌نوبته بودند به دو نوبت رسیدند و تراکم دانش‌آموز در کلاس‌ها را کاهش دادیم. به نظر خودم دوران آقای نجفی دوره موفقی برای خودش و تیمش بود.»
    خسرو سلجوقی ریشه علاقه‌اش به اینکه حرف خودش را بزند و از صراحت لهجه واهمه نداشته باشد را می‌توان در کودکی و نوجوانی‌اش دید. 
سال ۷۶ با تغییر معماری قدرت در ایران و به روی کار آمدن دولت اصلاحات بازی به هم می‌ریزد. سلجوقی می‌بیند مدیر جدیدی که جای بنیانیان آمده، با ترکیب مدیریتی جدید کنار نمی‌آید:«وزیر جدید آقای مظفر بود و مدیری که با ما کار می‌کرد متاسفانه برخلاف ادبیات آموزش و پرورش که محیطی فرهنگی است، از ادبیات نظامی استفاده می‌کرد که بی‌ادبانه بود. در یک جلسه بسیار بی‌ادبانه برخورد کرد و یکی از همکارانش برای من دیسکی آورد که نکاتی درباره افتضاحات این آقا داشت. من پرونده را تکمیل کردم و در اختیار سایر مدیران گذاشتم، این شد که در جلسه شورای مدیران برگشت گفت به معاون وزیر توهین کردید، من گفتم از معاون وزیر بالاترم. با آقای نوید آمدیم بیرون.» 
 به سازمان برنامه و بودجه در دوران نجفی می‌رود. سمت مدیر کل آموزش و پرورش در سازمان برنامه را رد می‌کند تا در جدال سیاسی با دستگاه سابقش نیفتد و به مشاوره پژوهشی بسنده می‌کند. مدیرکل پژوهشی سازمان برنامه و بودجه می‌شود. با آمدن تیم ستاری‌فر به سازمان برنامه این دوران هم تمام می‌شود:«می‌خواستم برای همیشه خودم را بازنشسته کنم که برای اولین بار آقای جهانگرد پیشنهاد همکاری داد. مرحوم دکتر حبیبی در زمان خودشان یک شورای عالی پژوهشی کشور راه انداخته بودند که ۱۲ کمیسیون تخصص و یک کمیسیون راهبری داشت. در کمیته تخصصی اطلاع‌رسانی، من و جهانگرد و معتمدی با هم آنجا بودیم. با هم آشنا شدیم و بعدها آقای جهانگرد دبیر شورای اطلاع‌رسانی شد. به ایشان گفتم اگر بیایم اینجا چون سازمان برنامه‌ای‌ها با من بد هستند کارم به مشکل می‌خورد. جهانگرد رفت از ستاری‌فر پرسید و ایشان گفت نه همین که از اینجا رفته کافی است و ما مشکلی با ایشان نداریم. من شدم معاون فنی شورا.»
 
 
نوسازی
 
با حمایت آقای نجفی برای اولین بار تولید کامپیوتر در زمان ما برای مدارس کشور آغاز شد. جریان این بود که داشتیم از کانادا رایانه‌هایی می‌خریدیم که دیدم می‌شود حدود هفت دلار؛ یعنی قیمت بسیار پایینی. کنجکاو شدم که چرا دارند رایانه‌ها را به این قیمت می‌دهند، مشخص شد اگر کامپیوتر را برای مراکز آموزشی بگیریم، تخفیفات سنگینی به مدارس می‌دهند. من گفتم چرا این کار را برای خودمان نکنیم؛ به مدیر وقت صنایع آموزشی گفتم و گفت اگر حمایت شود مونتاژ می‌کند. بدین شکل مونتاژ در صنایع آموزشی شروع شد و برای کارگاه انفورماتیک به دانش‌آموزان رسید. 
 
 
نجفی
 
شاید خیلی‌ها خودشان را معتقد یا حزب‌اللهی جا بزنند ولی آقای نجفی واقعاً یک حزب‌اللهی حقیقی بود. مراسم ختم پدرشان، برای کارمندان اتوبوس گذاشت که بروند در مراسم شرکت کنند. پول همه اتوبوس‌ها را داد تا کسی از بیت‌المال خرج نکرده باشد. هر وقت به استخر می‌رفت خودش مثل هر آدم دیگر می‌آمد می‌پرید در آب ولی کسی که بعد از ایشان به وزارتخانه آمد دستور می‌داد استخر را قرق کنند که تنهایی بپرد توی آب. از همین جزییات می‌توان آدم‌ها را شناخت. 
 
جهانگرد ویژگی‌های کاری که سلجوقی دوست داشت را به او عرضه می‌کند. کار جدید است و خود رئیس هم ارتباط خوبی با همتایش در سازمان برنامه و بودجه دارد:«‌ویژگی جهانگرد این بود که مدیر باجربزه‌ای بود و با دقت حرف همه را می‌شنید و اگر می‌پذیرفت با قدرت دنبال می‌کرد و دکتر صدیق هم همراهی کرد تا کارهای جدیدی انجام شود. مثلاً ما ۵۰ درصد هزینه تحقیق و توسعه شرکت‌های خصوصی را تا ۴۰ میلیون تومان بلاعوض می‌دادیم که شاید در دولت پس از انقلاب بی‌سابقه بود. یا برای کارشناسی ارشد مبلغ سه میلیون تومان بلاعوض و برای دکترای رشته‌‌های مرتبط تا ۹ میلیون تومان بلاعوض می‌دادیم. بر علوم انسانی آی‌تی خیلی تمرکز کردیم و با سه میلیارد تومان کلنگ پارک‌های علم و فناوری را زدیم که امروز همه‌گیر شده است.»
 خودش تاکید می‌کند که نمی‌خواهد در توصیف تکفا از لفظ موفق استفاده کند و کلمه درست شاید متمایز باشد:«آی‌تی در زمان ما یک فنر جمع‌شده بود که آقای جهانگرد با تکفا تلنگری به آن زد و این فنر ناگهان باز شد، وگرنه شاید بعدها حتی طرح‌های مهم‌تری هم بوده ولی دامنه تاثیرش بسته به زمانه در آن حد نیست. در همان زمان آقای باقری اصل آمد در اوج جوانی در مرکز پژوهش‌ها جزوه تندی علیه تکفا نوشت ولی من زنگ زدم او را دیدم و اثبات کردم که تکفا اشکال دارد ولی اینها نیست. با یکدیگر رفیق شدیم و ایشان حالا هم معاون دولت الکترونیکی همین سازمان هستند.»
 
 
تکفا
 
یک شب حدود ساعت ۱۱ در کمیسیون بودجه بودیم که ناگهان آقای جهانگرد آمد نشست کنار آقای ستاری‌فر و یک مدت با هم پچ‌پچ کردند. بعد ستاری‌فر سرش را تکان داد و جهانگرد بلند شد آمد گفت برویم تبصره ۱۳ را بنویسیم و آن تبصره واقعاً تاریخی بود؛ چون من نوشتم، ‌جهانگرد نوشت،‌ قنبری نوشت، خانم یحیایی و خدا بیامرز کریمی‌دانش نوشتند و صبح همه اینها یک‌کاسه شد و شد تبصره ۱۳ که تکفا را به دنیا آورد. 
 
    خسرو سلجوقی
    خسرو سلجوقی شبکه اجتماعی و روابط میان فردی همواره برای سلجوقی حائز اهمیت بوده است. 
دولت دوباره تغییر می‌کند و در اولین قدم باز هم با رفتن جهانگرد خسرو سلجوقی از سمت مدیر فنی برکنار و مشاور همان شورای اطلاع‌رسانی می‌شود. 
 در جشنواره کارآفرینی شیخ بهایی در استان اصفهان عضو شورای راهبردی است. طی مراسمی سخنرانی سید محمد جهرمی وزیر کار احمدی‌نژاد را می‌شنود و متوجه تناقضاتی در حرف‌هایش می‌شود. به او یادداشتی می‌دهد که این آمارها و اطلاعات درست نیستند، چند روز بعد زنگ می‌زنند و به دفتر وزیر خوانده می‌شود:«قرار بود یک ربع یکدیگر را ببینیم ولی شد سه ساعت. ایشان گفت بمان با هم کار کنیم من گفتم دیگر می‌خواهم بروم بخش خصوصی. اجازه ندادند از سازمان برنامه بازنشسته شوم و نمی‌خواستم هم به همان‌جا برگردم. دوباره پیدایم کرد گفت چه شد نرفتی بخش خصوصی؟ گفتم نه نشد، گفت پس بیا اینجا. در وزارت کار مدیرکل توسعه کارآفرینی وزارت کار شدم.»
 تجربه‌ای که از توسعه اشتغال به ویژه تکفا دارد، کمکش می‌کند در دفتر جدید جا بیفتد ولی خودش اعتقاد دارد کارنامه‌اش چندان مثبت نبوده:«سعی کردیم شبیه کاری را که با ICDL در استانداردسازی مهارت کردیم، در اینجا هم انجام بدهیم و به سمت تزریق سرمایه رفتیم. آقای جهرمی در آن کابینه آدم متفاوتی بود و من هم با وام بنگاه‌‌های زودبازده بسیار مخالف بودم ولی بحث‌های سیاسی ایشان را وادار می‌کرد در مواردی واقعاً کرنش کند. یادم هست یک بار حتی به او نوشتم که در همه جای دنیا نرخ بهره با تورم نسبت منطقی دارد. ایشان با دست‌خطش نوشت ایران مثل بقیه دنیا نیست؛ هنوز هم آن دست‌خط را دارم. بعدها زمان نشان داد حق با من بوده.» 
 معتقد است بنگاه‌‌های زودبازده شبیه فاجعه بوده و بارها این را در گزارش‌هایش به وزیر گفته ولی کاری از پیش نبرده:«این پول‌ها بر اساس طرح تجاری داده نمی‌شد و شکل تصویبش این‌طور بود که در استانداری ۴۰ نفر نشسته‌اند می‌گویند این ۵۰ پروژه برای بانک صادرات است، صلوات بفرستید تا تصویب شود. خب اینکه نشد پروژه تصویب کردن. پول، خرد شد در استان‌ها و بیشتر سر از ساختمان‌سازی در استان‌ها درآورد. من خودم برداشتم این بود که آقای جهرمی نیز با من هم‌عقیده بود ولی آقای احمدی‌نژاد افرادی را به ایشان تحمیل کرده بود که نمی‌شد کار زیادی از پیش برد.» 
 در نهایت پیش وزیر کار وقت می‌رود و از او می‌خواهد بین دو دیدگاه خودش و دیگران یکی را انتخاب کند و برداشتش این است که وزیر قادر به انتخاب نیست. این شد که تیم همه پراکنده می‌شوند:«آقای فرشباف رئیس بیمه مرکزی شد. آقای ملکی‌تبار رفت صدا و سیما و خودم هم بازنشسته شدم. البته بدون هماهنگی وزیر؛ و از این حلقه جستیم.»
 
 
مدرسه‌ساز
 
انجمن خیرین مدرسه‌ساز را در زمان آقای نجفی با همراهی آقای بنیانیان راه انداختیم. ما گزارشی به آقای نجفی دادیم، گفتیم اسم بسیاری از مدارسی که وقفی بوده و اسم واقف بر آنها نهاده شده، پس از انقلاب تغییر کرده، در حالی که باید اسم‌شان برگردد تا اعتماد‌سازی شود، و برای مشارکت مردمی زمینه‌سازی کردیم. فتوا هم صادر شد که ثواب مدرسه‌سازی کمتر از مسجد‌سازی نیست. این الگو‌سازی به اینجا رسید که به ازای هر ریالی که خیرین می‌گذارند دولت باید ۱۰ ریال کمک کند. مثلاً برای این مدارس آهن و نقشه و ناظر و سیمان و همه تسهیلات از سمت دولت بود. یک مصوبه ۱۳ دیگر در این زمینه که کمک می‌کرد دولت حضور فعال‌تری داشته باشد کلاً ورق را بازگرداند. آقای بنیانیان هم سخنران قهاری در این زمینه شد. 
 
 
ایمیل‌‌ها
 
اینکه من این همه ایمیل را برای پنج هزار نفر می‌فرستم که گروه‌های صدنفره هستند دلیل مشخصی دارد. همه فرآیندش را هم خودم انجام می‌دهم. سال ۶۷ در سازمان امور استخدامی یک مجموعه تهیه کردم به نام تکنولوژی اداری. به من گفتند این را بخش بخش منتشر کن تا پول دربیاوری. اعتقاد داشتم باید هر چیزی را که می‌دانی با دیگران به اشتراک بگذاری تا آموزش پایدار و شفافیت به وجود بیاید. برای تکفا روز اول کل پروژه‌ها را یک‌جا گذاشتم روی سایت و حتی آقای جهانگرد اول دعوایم کرد ولی بعد خودش مدافع سرسخت ماجرا شد. چون مخاطبان بادقت دیدند و نظارت کردند و حتی اشتباهات سهوی ما را گرفتند. آقای جهانگرد خیلی از این نظارت عمومی خوشش آمد و تا روز آخر همین روال ادامه پیدا کرد و سبک ما شد. 
 
دوره بازنشستگی بسیار پرباری دارد؛ همزمان هم مشاور آی‌تی شرکت خدمات انفورماتیک می‌شود و هم تجارت مشهور کرم‌های زباله‌خوار را شروع می‌کند:«من به دعوت آقای ریاحی آنجا رفتم و مشاوره‌‌ام بیشتر در حوزه آی‌تی و اداری بود. موردی که در آن دوران سعی کردم جا بیندازم این بود که باید رقیب داشته باشند و بخش حاکمیتی از بخش تجاری جدا شود. به نظرم پا گرفتن شرکت‌هایی مانند توسن و دیگران در حوزه بانکی هم مدیون همان تفکرات بود اما شاید خیلی در این زمینه پیش رفتیم چون آن تیم هم بنا بر ملاحظاتی ناگهان عوض شد.» 
 جریان پرورش کرمش هم جالب است:«یک روز کار مشابهی در یک گاوداری در شهرک صنعتی دیدم. در آن زمان هنوز وزارت کار بودم ولی به ذهنم رسید ایده خوبی است و می‌شود از طریق آن تولید ثروت کرد. رفتم سراغ مطالعات گسترده در این مورد و شاید بیش از ۱۲۰ گیگابایت کار تحقیقاتی داشته باشم. کارم مشاوره بود و به ازای هر سال مشاوره بیش از ۵۰ میلیون تومان درآمد داشت. بدین ترتیب شدیم سلطان کرم ایران.»
    خسرو سلجوقی نوه دلبندش سهند را می‌توان جوان‌ترین سلجوقی دانست. 
در روند جدید زندگی‌اش می‌شود مشاور سازمان نظام مهندسی کشاورزی و به او ماموریت داده می‌شود یک شرکت آی‌تی در این زمینه راه‌اندازی کند. ایستگاه بعدی‌اش ناواکو است؛ بازوی آی‌تی بانک مسکن. شرکت در زمان ورودش وضعیت خوبی ندارد. یک میلیارد و ۶۰۰ میلیون تومان بدهی و تاخیر در پرداخت حقوق کارمندان و پروژه‌‌های بلاتکلیف و ۹۰ نفر پرسنل. بعد از یک سال مدیریت سلجوقی، شرکت ۱۳ میلیارد تومان سود ثبت می‌کند. خودش اعتقاد دارد این موفقیت را مدیون همگرایی بین بانک و شرکت و البته بین خود تیم است و این صمیمیت توانسته بازار ناواکو را نشان دهد. 
 بازنشستگی فعالش با روی کار آمدن دولت جدید دوباره خدشه‌دار می‌شود. خودش معتقد است خاطره مثبت فعالان از دوره موفق تکفا باعث شده درخواست برای بازگشتن تیمی که او عضوش است، زیاد باشد ولی خودش چندان خوش‌بینانه به ماجرا نگاه نمی‌کند:«انتظار تکرار آن دور درست نیست چون دیگر زمانه آن زمانه نیست و کشور هم کشور ۱۰ سال پیش نیست و یک سالی که آقای جهانگرد را دیدم نتیجه گرفتم این شائبه پیش آمده است که من به سبب پول نمی‌خواهم برگردم به دولت. برای همین بعد از شش ماه رفتن به ناواکو و سازمان، بالاخره سازمان فناوری اطلاعات را انتخاب کردم. مردم فکر می‌کنند من بازنشستگی‌ را برای فرار از کار انتخاب کردم ولی برای فرار از کار دولتی بود. آخرش هم حتی ۱۰ دقیقه بازنشسته نماندم.»
منبع:ماهنامه پیوست

 


نوشته شده در 19/06/1396 ساعت 19:08:20 توسط مهندس احمد یزدانی
ویرایش شده در 19/06/1396 ساعت 19:10:28 توسط مهندس احمد یزدانی


بازگشت به صفحه ورمی کمپوست


امتیاز شما به این مطلب

در کادر زیر نظر خود را درج نمایید




 refresh
کد امنیتی را وارد نمایید
ورمی کمپوست بساک


فن پیج فیس بوک بساک
 

فن پیج انجمن متخصصان کشاورزی بساک